روز عید نوروز 96

شروع موضوع توسط saeed ‏26 ژانویه 2018 در انجمن تجارب و خاطره‌ها

  1. saeed

    saeed New Member

    تاریخ عضویت:
    ‏26 ژانویه 2018
    ارسال ها:
    3
    تشکر شده:
    1
    امسال سال تحویل حدود ساعت 2 یا 3 ظهر بود. صبح روز عید رفتم برای سرویس دهی . چنتا مسافر سوار کردم که همشون خریدهای هفت سین و ماهی قرمز و ... خریده بودن و همه برمیگشتن خونه. یه مسافر از ستارخان خورد به نیاوران. قیمت هم 13 تومن بود و چون اتوبانها خلوت بود صرف داشت. مسافر رو سوار کردم و با هم رفتیم نیاوران. توی راه چندبار مسافر درخواست نگه داشتن و پیاده شدن کرد . من هم با صبر و حوصله برای مسافرم ماشینو نگه میداشتم تا به کارهاش برسه. در نهایت جلوی یه بانک نگه داشتم و مسافر رفت پول بگیره تا بیاد کرایه رو حساب کنه. انقدر از این مسافرایی که پول همراهشون نیست و میخوان موقع پیاده شدن تازه از عابر پول بگیرن و کرایه بدن عصابم رو خورد میکنه که نگو. ولی چون روز عید بود خودمو کنترل کردم. مسافر که برگشت یه تراول 50 تومنی داد و گفت بقیه اش هم عیدیتون. عیدتون مبارک و رفت . هرچی اسرار کردم بقیه پولش رو پس بدم قبول نکرد و گفت عیدیتونه . خلاصه خیلی خوشحالم کرد. چند دقیقه بعد یه اسنپ از نیاوران خورد به رباط کریم 45 تومن. گفتم خدا بده برکت اینم ببرم خال برگردم برم خونه. رفتم مبدا و دیدم طرف گفت میتونی یه ال سی دی رو ببری تا رباط ؟ گفتم اخه حمل وسیله ممنوعه. گفت حالا اینو ببر دیگه ضرر نمیکنی کار خیره. گفتم باشه ولی من هیچ مسئولیتی نسبت به ال سی دی ندارم و بعدا نگید این خراب شده یا فلان شده. گفت نه مشکلی پیش نمیاد ایشالله.
    راه افتادم رفتم طرف مقصد و در نهایت به یکی از قسمت های خیلی فقیر نشین در اطراف رباط کریم رسیدم و با هزارتا مشکل ادرس رو پیدا کردم. صاحب تلوزیون گفته بود هر وقت رسیدی اونجا به من زنگ بزن. من هم تا مقصد رو پیدا کردم زنگ زدم به صاحب تلویزیون. اون گفت به صاحب خونه مقصد بگو این تلویزیون عیدی شماست. خلاصه من در رو زدم و تلویزیون رو از ماشین دراواردم گزاشتم جلو در خونشون. صاحب خونه یه پیر مرد بود با چنتا بچه قد و نیم قد. وقتی گفتم این تلویزیون عیدی شماست (درست دو ساعت قبل سال تحویل) احساس بابانوئل و حاجی فیروز داشتم خخخخ. وقتی گفتم این عیدی شماس پیر مرد اشک تو چشماش جمع شد و یچه ها بالا پایین میپریدن.
    من هم خوشحال و خندون سوار ماشین شدم و خالی برگشتم سمت تهران تا برم خونه. توی راه همش تو فکر بودم که ادما چقدر میتونن بزرگ باشن!
     
    Reza.mirpanj از این پست تشکر کرده است.